Hot Shot Spot
Somewhere In Time
خیلی قشنگه هاااا ...
آدم میره یه مدت غیبش میزنه یه اتفاقایی تو زندگیش میفته خیلی چیزا به کل عوض میشه ولی بعضی چیزا همینطور ثابت میمونه و هر وقت بخوای هست ..
یکیش همین وبلاگ ... سایت ... کلا این اینترنت بی ناموس !
خوشم میاد ازش هرچی بشه آخرش به خودش برمیگردیم ..
راضیم ازش !
از یه چیز انگلیسی خوشم میاد اونم این بازی با کلمه هاشه...
بعضی وقتام بازی بازی کرد!!
انقد لغت داره میشه کلی باهاش مخیله رو به کار انداختو چیز میز درست کرد.
یکیش این ...
Difference between COMPLETE and FINISHED
Some People Say There Is NO Difference Between COMPLETE & FINISHED But There IS.
When You Marry The Right LADY, You Are COMPLETE.
And When You Marry The Wrong LADY, You Are FINISHED.
AND When The Right LADY Catches You With The Wrong LADY, You Are COMPLETELY FINISHED.
یه چیز دیگم هست ..
امتحانات تموم میشه ولی وقتی نمره های ناپلئون جون میاد به درجه ی Completely Finish نائل میشی .
دنیای عجیبیه این دنیای مجازی وقتی هست با خودم میگم از کارو زندگی انداختم این ولی وقتی نیست انگار کارو زندگی ندارم من !
البته وقتی سایتی نباشه که توش احساس مسئولیت بکنم و عینک طبی بزنم بشینم پشت میز برم توش جو بگیرتم هی حرص بخورم که حال نمیده !
الهی خیر از دنیا و آخرت نبینین که انگشتتون رو کردین تو سایت ما بی ناموسا
ایشالا یکی انگشتشو بکنه تو خودتون تا بفهمین چه دردی داره !
اصلا حیف من که به شماها فحش بدم ایشالا به یه روزی بیفتین که خودتون به خودتون فحش بدین
آخ که یهو دلم گرفت بزار ازون روزا بنویسم
اون اولا با دایل آپ شروع شد !
خر خر خش خش میکردو میرفتم تو سایت اوانسنس قیافم سنبل ذوق مرگ های عالم بود اون موقع ها چار پنج تا تاپیک بییشتر نبود یه والپیپر بود با تکو توک تحلیلایی که بچه ها میزاشتن و نظر سنجی بودو این حرفا
میشستم همرو میخوندم شونصد ساعت صبر میکردم تا صفحه باز شه هزاران ساعت صبر میکردم تا والپیپر های بچه ها باز شه وقتی میدیدمشون انقده حال میکردم که میخواستم منم اون مدلی بسازم
تحلیلارو که میخوندم میگفتم عجب جوونایی داریم ما دمشون گرم یه چیز تو مایه های دندون ریختن!
چقدر احساس نزدیکی با اونسنس و اون سایت داشتم با آهنگاش میرفتم زیر دریا رو ابرا تو کویر کنار مرداب خلاصه که دنیایی بود
بعدشم که زمزمه های سایت متالیکا شروع شدو مام له له زنان مثل زبون آویزون سگ منتظر باز شدن سایت شدیمو خیلی محترمانه و سیریشانه خودمو چسبوندم به سایت
آقا چه احساس مسئولیتی خیلی جدی میشستم جلو مونیتور و با غیرت فراوان چشمم به سایت بود که کسی چپ بهش نگاه نکنه
میشستم فکر میکردم که چیکار کنم سایت بهتر شه با سرعتهای چشم نواز این دایلاپ سروکله میزدمو هرچی عکس و خبر بود ازینور اونور واسه سایت جمع میکردم
بعدشم که چهار حرف مقدس پاش به زندگیم باز شد و اون کسی نبود جز الف دال سین لام!
دیگه لشکر اسکندر هم نمیتونستن منو ازین دنیا بکشن بیرون
دوستام زنگ میزدن سارا بیا مهمونیه.... من نمیام..... باز نشستی پای اون نت کوفتی ؟.... برین به قرتی بازیتون برسین بابا سوسولا !
اولویت این سایت مقدس بود !
هی وای دلم گرفتا کاشکی الان میشد برم اونجا مث قدیما
باز همه چی تکرار شدو منو دایلاپو شبهای پر از دشنام!
اینارو نوشتم که اون روزا یادم نره ...دوران خاصی از زندگی آنورمال من بود !
خب یه کرمی داره وول میخوره باید یه کاری کنم آروم شه ...
مجله ی چلچراغ این شماره ی آخرش یه کاری کرد که توقیف شد
من زیاد مشتریش نبودم ولی ستون آسانسورچی رو بیشتر وقتها میخوندم
به خاطر همین ستون هم توقیف شد ! که نویسندش پوریا عالمی هست .
خوشم اومد این متن توقیفی رو اینجا بزارم حال کنیم دور هم!
----------
من تنها آسانسورچی دنیا هستم که قصهی بالا و پایینرفتنهام رو براتون تعریف میکنم
طبقه همکف
در باز شد و یک خانم برازندهای وارد آسانسور شد.
گفت: «من ایرانم»
گفتم: «ماشالله... ماشالله... چشمم کف پات. چه خانوم. چه برازنده. با این که سرت شبیه گربهس، ولی چشمهات چه سگی داره.»
گفت: «ای آقا. جوونیهام رو ندیده بودی. یه بر و رویی داشتم بیا و ببین. از خاور و باختر میومدن تماشام... اصلا یه وضعی بود... یه شالی داشتم ابریشم، از این سر تا اون سر.»
گفتم: «همین جاده ابریشم؟»
گفت: «آره. این شال من بود. بعدا باد بردش. بعدش این تیمور گور به گوری اومد با اسب روش تاخت و از بین بردش...»
گفتم: «یعنی شالت رو برد؟ یعنی کشف حجاب کردی اون موقع؟»
گفت: «اون که بعدا بود. من میخواستم روم رو بپوشونم، منتها یه شاهی از فرنگ برگشته بود، هوایی شده بود، میگفت کسی خودش رو نپوشونه. به زور میخواست من سرلختی شم.»
گفتم: «آخی.»
گفت: «ولی بعد [...] گفتند ما [...] باید [...].»
گفتم: «آخی. چقدر بالا پایین شدی.»
گفت: «آره.»
طبقه پانزدهم
گفتم: «راستی حرف بالا و پایینت شد. الان اوضاع بالات چطوره؟ خزر مزرت خوبه؟»
گفت: «ای آقا... دست روی دلم نذار. مینیاتور دیدی؟»
گفتم: «آره.»
گفت: «دیدی این دخترهای برازنده، یه کوزه لعابی روی سرشون نگه میدارن؟»
گفتم: «آره.»
گفت: «من هم جوونیهام اینطوری بودم. یه کوزه روی سرم بود این هوا. هر کی اومد زد و با سنگ شکستش و یه تیکهش رو برد. خدا بگم این روسها رو چیکارشون نکنه، هی میان الکی وعده و وعید میدند و یه دستی به سر و گوش آدم میکشند و هر دفعه یه تیکه وجود آدم رو آب میکنند... ووووی... همین الان هم مور مورم شد، فکر کنم دوباره یه قرارداد دیگه امضا کردند!»
گفتم: «آره فکر کنم. توی این آخری سهم ما از خزر شد هفت، هشت درصد.»
گفت: «هفت، هشت درصد یعنی چقدر؟»
گفتم: «یعنی قد یه پیاله آب.»
گفت: «آخی. یعنی همهش همین؟»
گفتم: «من آخرین سفر استانی که رفتم شمال، فقط دیدم اینقدری واسهم مونده که بشه پاچهها رو زد بالا و رفت توی آب.»
گفت: «جدی میگی؟»
گفتم: «یکی از بچهها همینطوری رفت جلو. زانوهاش رفت زیر آب. بعد تا کمر رفت زیر آب. همین که آب رسید به نافش، یکی از ناوهای روسیه اومد و گفت: «ایست! شما وارد حریم آبهای ما شدید!»
به جون ایران خانوم، این قدر خجالت کشیدم...»
گفت: «یعنی فقط تا نافش؟»
گفتم: «تازه اون ناو روسیه به این رفیقمون که آب تا نافش بود، گفت یه وجب هم بالاتر از مرز آبی اومدید. باید یه وجب برید پایینتر.»
طبقه سی ام
حرفهامون گل انداخته بود با ایران خانوم.
پرسیدم: «راستی قضیه چییه؟ چند وقت پیش [...] یه آقایی گفت ایران، ایرانی نیست.»
گفت: «جدی؟ شاید شوخی کرده.»
گفتم: «نه بابا. اون یارو گفت ایران هیچیش نمونده. یعنی هیچ هنر و فرهنگ و تمدنی از ایران نمونده. هر چی مونده همهش از اونها مونده... [...] ...»
ایران خانوم چشمهاش از تعجب گرد شده بود. گفت: «خب از اونها چی مونده یعنی؟»
گفتم: «راستش ما که تنها هنری که از اونها دیدیم همهش نانسی عجرم بوده!»
ایران خانوم همچین ناز شروع کردن به لبخند زدن. بعد گفت: «آخی... آخی... چقدر خندوندی من رو.
اسم این آقاهه چی بود که این حرفها رو زده؟»
گفتم: «اسمش رو نبر! اسمش رو نبر! اصلا اون رو ول کن بذار یه جوک دیگه بگم بخندیم. یه آقاهه چند وقت پیش...»
گفت: «اسم این یکی رو میتونی بگی؟»
گفتم: «نه! چی کار به اسمش داری؟ خلاصه یه آقاهه چند وقت پیش یه آقاهه برای تو بزرگداشت گرفت، بعد یه سرباز هخامنشی آورد، منتها سر سرباز هخامنشی یه کلاه نمدی گذاشت، اون هم چه نمدی...»
گفت: «کلاه نمدی سر سرباز هخامنشی؟ خیلی بامزه بود... بعدش چی شد؟»
یک دفعه برق رفت.
طبقه صدم
نفهمیدم چطور شد که برق رفت و حرفمان نصفه نیمه ماند.
برقها که آمد ایران خانوم گفت: «داشتی میگفتی. بعدش چی شد؟»
گفتم: «اون رو ول کن! لابد مصلحتی بوده که برق رفته. [...] ولی بذار یه چیز دیگه تعریف کنم برات... یه روز یه آقایی گفت پرچم تو رو میشه پرستید...»
گفت: «جدی میگی؟ واااای مردم از خنده. چه آدمهای فانی دارید شما. چقدر خجستهاند...»
گفتم: «بله... من فقط خجستههاش رو برات میگم، گجستههاش رو تعریف کنم که خون گریه میکنی... بگذریم...»
گفت: «حالا اسم این آقاهه که گفته پرچم من رو میشه پرستید، چی بود؟»
گفتم: «نمیتونم بگم.»
گفت: «چرا اسم هیشکی رو نمیتونی بگی؟»
گفتم: «ما توی یه دورهی خاصی به سر میبریم که اسمها رو نمیشه برد. فقط باید شکلشون رو کشید.»
گفت: «میفهمم. ولی این یارو اسمش مشایی نیست؟»
طبقه هزارم
کلی خاطرهی بامزه ایران خانوم از مشایی تعریف کرد. ولی قول گرفت من به کسی نگویم. اصلا اخلاق رسانهای و آسانسوری هم اجازه نمیدهد من حرفهاش را منتشر کنم.
طبقه صد هزارم
ایران خانوم قبل از این که پیاده بشود و برود، گفت: «[...].»
گفتم: «جدی؟ شما هم باید [...]؟»
گفت: «آره. چون توی منطقه [...] و عوامل زیادی نفوذ کردهاند.»
گفتم: «جدی؟ داری سیاسی حرف میزنی؟»
گفت: «سیاسی چییه بابا؟ من دارم دربارهی منطقه حرف میزنم، اینور روسیه، اونور آمریکا و انگلیس، اون پایین هم که شیخنشینها... از هر طرف ممکنه میکروبها سلامتی و امنیتم رو به خطر بندازند...»
گفتم: «آهان! از این لحاظ میگی! یه لحظه ترس برم داشت، گفتم داری رفتار پرخطر از خودت نشون میدی.»
خلاصه ایرانخانوم پیاده شد و رفت.
من ماندم تنهای تنها. دکمهی طبقهی همکف را زدم و آمدم پایین. بعد شروع کردم زمزمه کردن: «دور گردووووووون گرد و رووووزی بر مــــــــراد ما نرررررررفت دااااائما یکســــــــان نماند حــــــــال دوران غــــــــم مخور»
----------
خب این ازین !
حیف وقت عکاسی ندارم بد دلم میخواد بزنم تو کوچه خیابون عکس بگیرم ولی چندبار نزدیک بود به قیمت توقیف شدن دوربینم تموم بشه که فعلا تا گرفتن کارت عکاسی اینجور عکسها رو بیخیال شدم!
یک عکس میزارم از شادی آفرین آرش که همشهری خودم هست کاراش رو واقعا دوس دارم ....
Birth

خب هر کاری از هر کسی بر میاد دیگه !
نتونستیم رو ابرا راه بریم ولی تونستیم رو ابرا عکاسی کنیم ...
فقط نمیدونم چرا این جمله ی لطفا مرا بشوییدو روی شیشه های طیاره ها نمینویسن !
خودم دوس دارم عکسو
هم خشکی افتاده هم دریا هم ابر هم سایه ی ابرا روی زمین که هیچوقت اون پایین نمیتونیم ببینیمش...

بــــا صدای بی صدا ....
مثل یه کوه بلند
مثل یه خواب کوتاه
یه مــــــرد بود، یه مـــــــــرد


خب یه کم راضی شدم...
اینا همش صحنه سازی هست و موجودی به نام فوتو شاپ توش دخیل نبوده !
چه جلب :O
نمیتونم از طبیعت دل بکنم برم سراغ سوژه های دیگه !
فاصله ی گرفتن این 2 عکس 1 دقیقست ولی با تغییر تنظیمات به 2 عکس متفاوت تبدیل شده !
خیلی لذت داره ثبت کردن صحنه هایی که نمیشه با چشم دید .




| Design By : nightSelect.com |


